الغزالي ( مترجم : مؤيد الدين خوارزمى )

520

إحياء علوم الدين ( فارسى )

او جز آحاد آن دريافته نشود ، و آن « 28 » در حق خداى حقيقت است ، و وجود آن در حق غير خداى وهم و تخيل است ، و مجاز محض است كه آن را حقيقت نيست . و هر گاه كه اين ثابت شود ، ضد آن چه ضعفاى عقول تخيل كرده‌اند از استحالت « 29 » دوستى خداى ، هر اهل بصيرتى را بتحقيق روشن گردد و پيدا آيد كه تحقيق آن اقتضا كند كه كسى غير خداى را دوست ندارد . اما سبب اول و آن دوست داشتن آدمى است نفس خود را و كمال و بقا و دوام وجود خود را ، و بغض داشتن اوست هلاك و نقصان و نبودن [ 389 ] خود را و قطع كنندهء كمال او را . و اينها طبيعت جبلّى هر حيّى راست ، و خالى شدن هر حيّى از اينها صورت نبندد . و اين مقتضى غايت محبت است براى حق تعالى ، چه هر كه نفس خود را و پروردگار خود را بشناسد ، بقطع بداند كه او را از ذات خود وجود نيست ، و وجود ذات او و دوام وجود او و كمال وجود او از خداى است و به خداى است و سوى خداى است - تبارك و تعالى - و اوست مخترع و موجد وى و بقا دهنده ، و كامل گردانندهء وجود به آفريدن صفتهاى كمال ، و آفريدن سببهايى كه بدان رساند ، و آفريدن هدايت به كار بستن اسباب . و الاّ بنده از آن روى كه ذات اوست از ذات خود وجود ندارد ، بلكه محو محض و عدم صرف است اگر نه فضل حق تعالى باشد بر او به هست كردن ، و از پس وجود خود هالك است اگر نه فضل حق تعالى باشد بر او به باقى گردانيدن . و پس از وجود ناقص است اگر نه فضل حق تعالى باشد به تكميل خلقت او . و در جمله ، در وجود نيست كه به نفس خود قوام دارد ، مگر حىّ قيّوم كه بذات خود قايم است ، و هر چه جز اوست به دو قايم است . پس اگر عارف ذات خود را دوست دارد ، و وجود ذات او از غير مستفاد است ، پس بضرورت مفيد « 30 » وجود خود را و دايم دارندهء آن را دوست دارد ، اگر او را آفريدگار و هست كننده و مخترع و مبقى « 31 » و قيّوم به نفس خود و مقوّم غير خود داند . و اگر او را دوست ندارد ، آن بدان باشد كه نفس خود را و پروردگار خود را نداند « 32 » و دوستى ثمرهء معرفت است - به نيست شدن آن نيست شود ، و به ضعف آن ضعيف گردد ، و به قوّت او قوّت پذيرد . و براى آن حسن بصرى گفت : هر كه پروردگار خود را بشناسد او را دوست دارد ، و هر كس كه دنيا را بشناسد در آن كم رغبت گردد . و چگونه آدمى نفس خود را دوست دارد ، و پروردگارى كه قوام نفس او بدوست دوست ندارد . و معلوم است كه كسى كه به گرمى خورشيد مبتلا شود ، چون سايه را دوست دارد ، بضرورت درختان را كه قوام سايه بدان است دوست دارد . و كل آن چه در وجود است به اضافت « 33 » قدرت خداى چون سايه است به اضافت درخت ، و چون نور به اضافت

--> ( 28 ) دوستى . ( 29 ) استحالت ، ناممكنى . ( 30 ) مفيد ، فايده دهنده . ( 31 ) مبقى ، باقى دارنده ، بر پا دارنده . ( 32 ) دانستن ، شناختن . ( 33 ) به اضافت ، به نسبت